خدا هم تنهاست
سلام سلام به تمام دوستان عزیزم ، خواهرهای مهربونم ، داداشای گلم . سلام و درود خدا به اون هایی که در این مدت حتی برای لحظه ای داداشی رو تنهاش نزاشتن . می خوام یه اعتراف بکنم ، روزی که من این وبلاگ رو ساختم خیلی احساس تنهایی می کردم ، اما .... شاید باورتون نشه بعد از ساخت این وبلاگ ، مسیر زندگیم کم کم عوض شد ! دوستان خیلی خوبی اینجا پیدا کردم . دوستانی که توی همین مدت کوتاه مثل یک چراغ پر نور مسیر سعادت رو برای من روشن کردن . از همتون ممنونم ، ممنونم .
راستش رو بخواین مدتی هست که سرم خیلی شلوغ شده . دیگه مثل گذشته کارم به من این اجازه رو نمیده که زود به زود به شماها سر بزنم . و این موضوع من رو حسابی شرمنده کرده . اصلا دوست ندارم این رو بگم اما .... مجبور هستم که برای مدتی از اینجا برم ، امیدوارم که من رو حلال کنید . به خدا شرمندتون شدم ، داداشی بی معرفت نیست ، فقط یه کوچولو درگیری های کاریم بیشتر شده . حلالم کنید . هروقت که تونستم حتما یه سر به اینجا میزنم . شما هم بیاید پیشم ، از داداشی جدا نشین ، شما ها که دوست ندارین داداشی دلش ... ؟ تنهام نزارین راستی اگر هر کدومتون در طول این مدت اسباب کشی کردین ، آدرس جدیتون رو حتما برام بفرستین . دوست ندارم که شما هارو از دست بدم . خب ، من دیگه کم کم باید برم . دوستتون دارم ، به اندازه تمام ستاره های آسمون خدا . حلالم کنین . یا حق امروز صبح که از خواب بیدار شدی ، نگاهت می کردم ، امیدوار بودم که با من حرف بزنی ، حتی برای چند کلمه ، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد ، از من تشکر کنی . اما متوجه شدم که خیلی مشغولی ، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی ، وقتی که داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم که چند دقیقه ای وقت داری که بایستی وبه من بگویی : " سلام " اما تو خیلی مشغول بودی ، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع ساعت کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی ، بعد دیدمت که از جا پریدی ، خیال کردم می خواهی چیزی به من بگویی ، اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی . تمام روز با صبوری منتظرت بودم ، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلا وقت نداشتی با من حرف بزنی ، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت رو نگاه می کنی ، شاید چون خجالت می کشیدی ، سرت را به سوی من خم نکردی !!! تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری ، بعد از انجام دادن چند کار ، تلوزیون را روشن کردی ، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه ؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی ، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری ، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیونت را نگاه می کردی شام خوردی و باز هم با من صحبت نکردی !!! موقع خواب ، فکر می کنم خیلی خسته بودی ، بعد از آنکه به اعضای خانواده شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فورا به خواب رفتی ، صورتت را که خسته تکرار یکنواختی های روزمره بود ، عاشقانه لمس کردم ، چقدر مشتاقم که به تو بگویم چطور می توانی زندگی زیباتر و مفیدتر را تجربه کنی ... احتمالا متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام ، من صبورم ، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی ، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی ، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم ، منتظر یک سر تکان دادن ، یک دعا ، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید ، خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی ، خوب ، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خوام بود ، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی ! دوستت دارم ، روز خوبی داشته باشی ... دوست و دوستدارت : خدا ![]()
من دوباره بر میگردم ، بهتون قول میدم . ![]()
![]()

